![]() |
![]() |
|
| ایاک نعبدو ایاک نستعین(تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم) |
|
فلسفه مورچه تسلیم نشو،آینده رو ببین،مثبت بمان و همه تلاشت را بکن. سالهاست که من به کودکان مفهومی ساده اما قدرتمند می آموزم: "فلسفه مورچه". به نظر من هرکسی باید
درباره مورچه ها مطالعه کند. آنها یک فلسفه چهار بخشی شگفت انگیز دارند،که اولین بخش آن این
است:"مورچه ها هرگز تسلیم نمی شوند." فلسفه خوبی است. اگر آنها به سمتی پیش بروند و شما سعی
کنید متوقفشان کنید به دنبال راه دیگری می گردندو بالا میروند،دور می زنند. آنها به جستجوی خود برای
یافتن راهی دیگر ادامه می دهند. چه فلسفه کارآمدی؛ هرگز از جستجوی راهی که تو را به مقصد موردنظر
می رساند دست نکش.
بخش دوم: مورچه ها کل تابستان را به زمستان می اندیشند. این نگرش مهمی است. نمی توان اینقدر ساده
لوح بود که گمان کرد تابستان برای همیشه ماندگار است. پس مورچه ها وسط تابستان در حال جمع آوری
غذای زمستانشان هستند.
یک حکایت قدیمی می گوید:"خانه ات را در تابستان بر روی شن نساز" چرا به این پند نیاز داریم؟ زیرا مهم
است که آینده نگری کنیم. در تابستان باید فکر توفان را هم بکنیم. باید همچنان که از آفتاب و شن لذت می
برید به فکر سنگ و صخره هم باشید.
سومین بخش از فلسه مورچه این است: مورچه ها کل زمستان را تابستانیی می اندیشند. این هم مهم است.
در طول زمستان مورچه ها به خود یادآور می شوند که "این دوران زیاد طول نمی کشد" به زودی از اینجا
بیرون خوایم رفت. و در اولین روز گرم، مورچه ها بیرون می آیند. اگر دوباره سرد شد آنها برمی گردند زیر،
ولب باز در اولین روز گرم بیرون می آیند. آنها برای بیرون آمدن نمی توانند زیاد منتظر بمانند.
و اما آخرین بخش فلسفه مورچه: یک مورچه در تابستان چه قدر برای زمستان خود جمع می کند؟ هرچقدر
که در توانش باشد چه فلسفه باورنکردنی ای، فلسفه:"هرچه قدر در توانت باشد" وای! چه فلسغه فوق
العاده ای فلسفه مورچه. هرگز تسلیم نشو، آینده را ببین، مثبت بمان و همه تلاشت را بکن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:18 توسط آبجی |
|
|
طناب آرامبخش ! در دهکده شیوانا زلزله های شدیدی پشت سر هم رخ می داد و زندگی عادی مردم به کلی مختل شده
بود.مشکل تامین سوخت و غذا و آب باعث شده بود اهالی دهکده همگی در اطراف مدرسه شیوانا چادر بزنند
و از امنیت و مساعدت اهالی مدرسه برخوردار شوند. زلزله دایم رخ می داد و هر بار مردم وحشت زده با
داد و فریاد این سمت و آن سمت می دویدند و حتی بعضی از ترس گریه می کردند. اما شاگردان شیوانا
همگی آرام و آسوده حتی وقتی زلزله رخ می داد گوشه ای پناه میگرفتند و بعد دوباره کمک خود را به مردم
وحشت زده ادامه می دادند. شیوانا نیز چهره ای بسیار آرام و مطمئن داشت و هیچ نشانه ای از ترس و
وحشت در چهره اش نمایان نبود. یکی از اهالی وحشت زده دهکده وقتی چهره و رفتار آرام شیوانا و اهالی
مدرسه را دید با کنجکاوی از شیوانا پرسید: استاد! زمین زیر پای شما هم می لرزد و همان خطری که ما را
تهدید می کند, می تواند شما را نیز از بین ببرد. دلیل این همه آرامش و آسودگی شما در چیست؟ شیوانا با
تبسم گفت: فرض کنید ده ها قایق کوچک در ساحلی توفانی داخل آب به حال خود رها شده اند. در هر قایق
تعدادی آدم نشسته اند.بعضی از این قایقها با ریسمانی طولانی اما محکم و مطمئن به اسکله و ساحل متصل
شده اند و بعضی دیگر از قایقها بدون طناب در کنار ساحل اسیر امواج هستند. قایقهای طناب دار هم مثل بی
طناب ها بالا و پایین آمدن امواج را احساس و تجربه می کنند, اما ساکنان آن آرامتر و آسوده تر از ساکنان
قایقهای بدون طناب اند, چرا؟ آن مرد وحشت زده پاسخ داد: خوب به هرحال سرنشینان قایقهای طناب دار
مطمئن اند که زیر آب نمی روند و ساحل اجازه نخواهد داد که آنها به وسط دریا کشانده شوند. اما اینا چه
ربطی به آرامش خاطر و آسودگی خیال الان شما و اهل مدرسه دارد؟ شیوانا پاسخ داد: من و بقیه اهالی
مدرسه ریسمان درونی دلمان را به ساحل مطمئن خالق کائنات متصل ساخته ایم و هر آنچه را مورد قبول
اوست, پذیرفته ایم. اگر تقدیر ما از بین رفتن باشد, طبیعی است که هیچ گریزی از این تقدیر نداریم و چون
مطمئنیم هر آنچه دوست بخواهد به نفع ماست از اتفاقاتی که اطرافمان رخ می دهد اصلا نگران نیستیم. دلیل
ترس و وحشت بیش از حد و غیرطبیعی شما فراموش کردن طناب است. شما هم طناب توکل خود را به ساحل
رضایت خالق کائنات متصل کنید و بعد همه چیز را به او بسپارید و به وظیفه ای که درست است عمل کنید.
هر اتفاقی بیفتد آرامش شما را بیشتر خواهد کرد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:18 توسط آبجی |
|
بیاموز گلم, از خود رهیدن را بیاموز به سرمنزل رسیدن را بیاموز مجال تنگ و راهی دور در پیش به پاهایت دویدن را بیاموز زمین بی عشق خاکی سرد و مرده ست به قلب خود تپیدن را بیاموز جهان جولانگهی همواره زیباست به چشمت خوب دیدن را بیاموز
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:25 توسط آبجی |
|
|
با خدا بودن عالمی دارد و . . . به هنگامی که زندگی در نظرت آشفته و به هم ریخته است, گذشته دردناک و فراموش نشدنی, و اینده ات
را مبهم و آرزوهایت را دست نیافتنی می دانی, آیا بهترین راه حل, اعتماد به کسی نیست که تو را به
راستی دوست دارد و آن چه را می گویی می شنود و تو را به حقیقت درک می کند؟ آیا بهتر نیست یک
بار هم که شده دست نیاز به سوی آدمهای اطرافت دراز نکنی و با دل آرزومند, نگاه خود را به نوری که
تو را به سوی خود می خواند, معطوف نمایی؟ برای دست یافتن به خواسته هایت, شیوه گذشته را تکرار
نکنی و به جای درس زندگی دادن به دیگران و مدیریت کردن بدون کاراموزی, نقش کوته فکران را
بازی نکنی؟ شهامت در ملامت کردن دیگران نیست, چه فرقی می کند دیگری پادشاه باشد یا گدای
خیالات تو . . .
تو نقش زندگی خودت را بازی می کنی, پس به جای هر پرسه زدنی ببین سهم تو در این زندگی چیست!
وقتی به فریب خودت مشغولی, شادمان می شوی و می پنداری فقط زنده ماندن مهم است و بس . . .
تفاوت میان خیال و بیداری, یک پرده نازک است به نام ترس . . .
ترس, آدمی را فلج نمی کند,او را به یک بیماری مسری مبتلا می کند که همه از او روی گردان باشند.
ترس وادارت می کند حسد بورزی, ترس تو را به بخیل بودن ترغیب می کند, ترس نام زرگو را به تو می
دهد, به نام ترس دروغ می گویی, به خاطر ترس محبت نمی کنی. از یاداوری بخشش و عفو می ترسی,
ترس باعث شده زمانی که دوستی برایت درددل می کند, با راهنمایی هایت کنترلش کنی. زمانی که به
ترس اجازه می دهی سد راه ارزوهایت شود, با سلطه جویی بر دیگران خود را آرام می کنی. ترس
انگیزه هایت را نابود می کند و تو فکر می کنی بی گدار به اب نزده ای . . . چون از خواسته هایت چشم
می پوشی, ترس وادارت می کند از دیگران سواستغاده کنی. چون نمی بخشی, ترس به تو احساس می
دهد که به هیچ کس اعتماد نکنی چون از محبت و عفو دیگران می ترسی, تا پایان عمر به نام غرور,
تنها خواهی بود. ایا این همان زندگی است که تو به آن افتخار می کنی؟ زندگی با ترس ارزش زیستن
ندارد . . . درباره خودت بیشتر بیندیش . . .
بیا به خدای مهربان که از رگ گردن به تو نزدیکتر است, اعتماد کن. واهمه های دلت را به او بگو,
اظطراب و دل نگرانی ها با داروی امید شفا می یابند. خوش نیت و نیکوکلام باش, تا دعای خیر دیگران
برایت راه گشا باشد. به همه اجازه بده ان چه هستند باشند و تو نیز یاد بگیر هر روز بیشتر مهربان
باشی, به احساسی به نام ترس اجازه نده میان تو و قلبت بایستد, درد خلوت تلخ اینده را باور کن. ریزش
اشک, نخستین قدم برای آزادی توست . . . دل شکسته ات پنهان نکن, عشق و بخشش مرهم و شفاست
اغوشت را به روی تمامی خوبی های دنیا بگشا کسی که دیگران را به اندازه خودش دوست بدارد,
هرگز تنها نمی ماند این شیوه زندگی را هم تجربه کن . . . با خدا بودن عالمی دارد و . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 22:28 توسط آبجی |
|
|
برای زنده ماندن عشق تلاش کن! در فرودگاه منتظر یکی از دوستانم بودم, که صحنه ای جلو چشمانم نقش بست و تمام
زندگی مرا دگرگون کرد. در حالی که سعی می کردم دوستم را از بین مسافرها پیدا کنم,
متوجه مر جوانی شدم که با دو چمدان کوچک به من نزدیک می شد. درست سمت
راست من ایستاد تا با خانواده اش سلام و احوالپرسی کند. به محض این که آن ها را
دید, چمدانها را زمین گذاشت. اول پسر شش هفت ساله خود را با نهایت عشق در
اغوش کشید. پدر با محبت صورت پسرک را در دستان خود گرفت و گفت : چقدر
خوشحالم می بینمت! دلم برایت تنگ شده بود. پسرک از خوشحالی چشمانش برق می
زد گفت: دل من هم خیلی برایت تنگ شده بود.بعد نوبت پسر دومی رسید که حدود ده
سال داشت. پدر با محبت به شانه های پسر زد و گفت: دیگه داری بزرگ می شی! مرد
خانه چطوره؟ به تو افتخار می کنم و از داشتن پسر خوبی مثل تو همیشه خوشحالم.
وسپس او را در آغوش گرفت. دختر دو ساله ای در اغوش مادر خانواده بود. پدر با
محبت به سمت دختر امد و گفت: دختر گلم چطوره؟ بچه با شنیدن این حرف خودش را
در آغوش پدر رها کرد و پدر با نهایت مهربانی و ملایمت صورت دخترک را
بوسید.پس از چند لحظه, دختر کوچولو با ارامش سر خود را روی شانه پدر گذاشت.
احساس ارامش و امنیت وجود او را فرا گرفته بود. سپس به سمت همسرش رفت و
گفت: حالا نوبت بهترین فرد خانواده است. دست همسرش را گرفت و با محبت خاصی
با او صحبت کرد. دلم برای خانه و محیطی که تو در کنارم باشی, تنگ شده بود. چقدر
زندگی در کنار تو و بچه ها زیباست. آنها برای چند لحظه بدون هیچ صحبتی دست های
یکدیگر را گرفته بودند و به یکدیگر نگاه می کردند. انگار تازه چند روز بود که با هم
ازدواج کرده بودند. دلم می خواست چند سوال از انهت بپرسم اما حس می کردم
پرسش من به نوعی خصوصی بودن این صحنه زیبا را از بین می برد. این تابلوی
زیبای ابراز احساسات پاک و عاشقانه, مرا گییج و متحیر ساخته بود. عشق بی قید و
شرط در چند قدمی ام صورت زیبای خود را به من نشان داده بود. ان چنان تحت تاثیر
این صحنه قرار گرفته بودم که نفهمیدم چطور اما بی اختیار پرسیم: وای خدای من
چقدر زیبا ! شما چند ساله ازدواج کرده اید؟ مرد جوان بدون رها کردن دست همسرش
با لبخند گفت: دوازده سال. پرسیدم : چند ماه از هم دور بودید؟
_دو روز تمام!
_چی ؟ فقط دو روز؟
با ان چه من دیده بودم به نظرم می رسید چند ماهی است که اعضای خانواده از هم
دور هستند. آنقدر متعجب بودم که یادم رفته بود برای چه به فرودگاه امده ام. زیر لب
به خود گفتم: یعنی میشه امیدوار بود که زندگی مشترک من هم پس از دوازده سال
همین شور و اشتیاق را در خود داشته باشد؟
مرد جوان نگاهی به من انداخت و گفت: دوست عزیز فقط امیدوار نباش, برای رسیدن
به خواسته ات تلاش کن! سپس لبخندی زد و خداحافظی کرد. همانطور که آنها را تماشا
می کردم و دوستم رسید و پرسید: به چه نگاه می کنی؟ بون لحظه ای شک یا تامل
جواب دادم به اینده خودم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 12:14 توسط آبجی |
|
|
تقدیم به همه دختران و پسرانی که جای پدرشان خالی است
در تنگنای اتاقی تاریک
خیره به تصویری از وجود یک مرد
مردی از سایه سار تنهایی
آشنای دیرینه دل تنگم
مردی با یک نگاه روحانی
وسعت قلب پاکش در وجودم
همیشه جاودانی
دلم برایش همیشه بی تاب است
و عروس چشمهایم
خیس از وجود پر رازش
و هنوز هم زنده است
گرچه می گویند که او دیگر نیست
مردی از مردهای زندگی
اکنون
جایش در کنار دخترش
خالی است |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 9:56 توسط آبجی |
|
|
دلتنگی بیا برای بهبود شرایط,
چند قدم برداریم.
یک, دو, سه
...
هشت,نه, ده
چه قدر مهربان تر شده ای حالا که از هم
بیسست قدم دوریم!!! **************** سه کوه,
چهار دره,
یک دریا.
در میانه های صحرا پرسید:
کی می رسیم؟ دیگر خسته شده ام!
پاسخ داد:
قرار نیست همیشه عشق به جایی برسد!!!
و هر یک به سویی رفتند. **************** همانند سربازی که از جنگ بازگشته,
محتاج نوازش دست هایت هستم.
باور کن که دلتنگی, دلتنگی...
دلتنگی مرگ تدریجی است! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:55 توسط آبجی |
|
|
|